پرشانپرشان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

پرشان

پرشان و يلداي 91

عزيزدل مامان، امسال سومين سالي هست كه شب يلدا كنار ما هستي و حضورت اين شب قشنگ رو برامون به يادموندني تر مي كنه فقط حيف كه امسال خاله سميرا اينا نيستن كه انشاالله هر جا هستن خوش باشن. عزيزم اولين سال كه يه نخود كوچولو تو دل مامان بودي و پارسال هم كه با لباس هندونه ايت پيش ما بودي امسال هم كه باشيرين كاريهات كاري كردي كه خيلي بهمون خوش بگذره فقط جای خاله سمیرا و عمو اسماعیل واقعا خالی بود............... جيگر مامان ماماني كلي چيزهاي خوشمزه درست كرده بود من هم يك چيزهايي درست كردم و كنار هم شب خوبي رو سپري كرديم شما گل پسري هم از خاله سيما يه كاپشن سرهمي خوشگل و يه شال و كلاه ببري ناز هديه گرفته دستشون درد نكنه.   &n...
15 دی 1391

پرشان در سفر به كيش

جوجوي قشنگم، بالاخره اولين مسافرت هواييت رو هم توي شونزده ماه و دو روزگي رفتي ..........بله من و شما و بابا حميد رفتيم كيش. خدا روشكر توي پرواز اصلا اذيت نشدي اذيتمون هم نكردي ..   هتلمون هم خيلي خوب بود و خداروشكر براي غذات زياد به مشكل نمي خورديم كلا خيلي نمي تونستيم پاساژ و اينها بريم شما زود حوصلت سر مي رفت و بناي ناسازگاري مي زاشتي همش دوست داشتي تو بغلمون باشي البته فرشته من حق داري بالاخره شما كوچولويي و زود خسته مي شي و ما هم چون بيشتر به خاطر تو اومده بوديم تا دلت باز بشه و يه حال و هوايي عوض كني به ساز شما مي رقصيديم .. از پارك دلفينها خيلي خوشت اومد  مخصوصا قسمت پرنده هاش درست موقع شو دلفينها خوابت برد عزيزم انقد...
15 دی 1391

عشقم شونزده ماهه شدي

عسل مامان، اين كه مي گم عسل از ته دل ميگم ها انقدر شيرين شدي كه شايد روزي همين روزها بخورمت.. خوشگلم شونزده ماهه شدنت مبارك ........... عزيزم الان شما ديگه هشت تا دندون داري چهار تا بالا سه تا پايين و يه دونه هم آسياب سمت چپ..فدات شم كه درد ميكشي سه تا دندون ملتهب و تاول زده هم تو راه داري هنوز كامل كامل راه نمي ري تنبل خان مامان ولي وقتي چشمت به خاله سيما مي خوره انقدر خوشحال ميشي كه كلي براش راه مي ري كلي براش ناناي ميكني مي خندي و خودت رو لوس مي كني بوسهاي خوشگلت كه ديگه نگو قشنگترين حس دنيا رو بهم مي دي براي بقيه هم كه با دستت بوس هوايي مي فرستي وقتي يك دو سه رو برات مي خونم تو هم تكرار مي كني مي گم يك تو مي گي دوهمينطوري تا ...
6 دی 1391

بالاخره راه افتادي مامان جون

پسر قشنگم، طبق معمول بابا حميد ماموريته رفته كوهدشت و من و تو هم خونه ماماني اومديم دو سه روز پيش ماماني برات يه كالسكه خريد تا اون رو حول بدي و كم كم راه رفتن رو تمرين كني ..... خلاصه من و بابا حميد هم مي برديمت بيرون و هي دستت رو مي گرفتيم راه مي برديمت تا پاهات سفت تر بشه ...خلاصه خونه ماماني بوديم خاله سيما هم خيلي باهات تمرين مي كرد مثلا يه چيزي مي داديم دستت چون به لباسشويي علاقه داري مي گفتيم بريم بندازيم تو لباسشويي بعد چند قدم مونده به من خاله دستت رو ول مي كرد تو هم مي دويدي مي اومد بغل من ...واي كه چقدر اين لحظات لذت بخشه پسرم نااميد نشو و بلند شو تمرين كن نه الان كلا سعي كن هيچ وقت تو زندگي نااميد نشي هر وقت افتادي به خدا توك...
28 آذر 1391

پرشانننننننننننننننن

پرشانم مي خوام يه درد و دل باهات بكنم وقتی خط به خط این جمله ها رو می نويسم ميبينم که چند سالی هست  هر روز این گله ها رو از خودم می کنم... گاهی وقت ها هم به زندگی خانم های خانه دار غبطه می خورم فقط چند روز سرکار نبودن و با پوست و استخوان درک کردن اينکه چقدرررررررررررررررررررررر  زندگي به خودم بدهکارم!  چقدر صبحها کمي ديرتر از خواب بلند شدن چقدر صبحانه را سر حوصله خوردن چقدر در صف آرايشگاه شلوغ بودن و به حس و حال زنان براي زيباتر شدن نگاه کردن چقدر در پاساژها و مراکز خريد با زنهاي ديگر چرخ زدن و سر به سر فروشندگاني که مي خواهند جنسشان را با مهارت تمام به تو بفروشن...
25 آذر 1391

ماماني دوستت داريم

پرشان عسلي؛ هر روز صبح توي دلم مي گم خدايا شكرت كه مامان مهربوني به من دادي ...... پرشان ماماني خيلي مهربونه و صبورانه تو رو نگه مي داره.......... حتي صد برابر بهتر از من تو رو نگه مي داره ، اميدورام همينطور كه پسر خوبي هستي بزرگتر هم كه  ميشي قدرشو بدوني و بدون كه خيلي خيلي براي تو زحمت كشيدن ......... خدايا دعا گوي مادرم هستم و هر روز براشون تن سالم آرزو مي كنم ..   متشكرم مامان مهربوننننننننن
20 آذر 1391

عاشقانه هاي من و پرشان

عسلم؛ اين روزها خيلي شيرين شدي انقدر مي بوسمت كه دلم مي خواد بخورمت.آخه نمي دوني چه كارهايي مي كني. من مي ميرم باسه اون بوسه هات كه پشت سرم قايم مي شي و من رو مي بوسي...مي ميرم باسه دالي بازيهات..... عزيزم سعي مي كني بعضي كلمات رو تكرار كني كه خيلي شيرينتر مي شي بهت مي گم پرشان غذا يا آب مي خواي با دستت علامت مي دي كه آره مي خوام..... از كفش پوشيدن بدت مي اومد اما يك كفش خوشمل برات خريديم تا به ذوق اون شايد ترست بريزه و راه بري...     خدايا به خاطر اين پسر سالم و زيبا كه به من و حميد دادي بارها و بارها سجده مي كنم  خدايا دوستت دارم  
18 آذر 1391

نامه‌اي به تو پسرم

پســـرم!  پسر ِخوبم  میدونم که تو هم یه روزی عاشق میشی. میای وایمیستی جلوی من و بابات و از دخترکی میگی که دوسش داری!  ... این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق....! که تو حاصل عشقی  پســـرم...  مامانت برای تو حرف هایی داره  حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت میخوره...  عزیزدلم!  یک وقتهایی زن ِ رابطه بی حوصله و اخموست. روزهایی میرسه که بهونه میگیره.  بدقلقی میکنه و حتی اسمتو صدا میکنه و تو به جای جانم همیشگی میگی: "بله!"  و اون میزنه زیر گریه....  زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم...  موجوداتی که میتونی با محبتت آرومشون کنی و یا با بی توجهیت از پا درش بیاری... باید برای اینجور و...
1 آذر 1391

كارهاي جديد پرشان خان

عسل مامان، هنوز يك هفته اي مونده كه شما پانزده ماهه بشي ولي ماشالله يادگرفتي كه خودت قاشق رو بزاري توي دهن خوشگلت .........بله يك كاسه ماست مي زارم جلوت و شما خودت با قاشق ماست مي خوري..   آفرين عزيز دلم ولي هنوز داري تمرين ايستادن مي كني و يك كمي مي ترسي دستت رو ول مي كني يا يك قدم رو به سمت من مياي اما هنوز كامل راه نيفتادي .......   خوشگل مامان وقتي سي دي بي بي انيشتين نگاه مي كنه سعي مي كني تكرار كني مثلا مي گي DOGيا مي گيCAT  آخه عسل نمي گي با اين همه شيريني مي خوريمت... دوستت دارم مواظب خودت باش
30 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرشان می باشد