پرشان و سفرهاي دوره اي به ملاير
عزيز د لم ؛
تعطيلات عيد قربون قرار شد بريم مسافرت از اونجايي كه ماماني هم رفته بود شيراز تا به مامان بزرگ و بابا بزرگ سر بزنه من و بابا حميد قرار شد براي نگهداري از شما هر كدوم دو روز مرخصي بگيريم و خلاصه آخر مرخصی مامان راهي ملاير شديم.
شما كه خيلي پسر خوب و آقايي شدي ديگه اصلا گريه نمي كني تا كسي رو مي بيني چون تقريبا همه رو مي شناسي و همشون رو داري.
خلاصه روزها كه تو حياط با رادين و سينا مشغول بازي بودي شبها هم ساعت دو نيم با گريه بايد مي برديمت باسه خواب.
خلاصه بعد از چهار روز برگشتيم خونه . تو راه ديگه بي تابي مي كردي باسه ماماني كه حدود نه روز بود نديده بوديش و من بردمت خونه ماماني .
قسمت مهمش اينجاست كه بعد از دو سال و يك ماه و بيست و يك روز كه شبها هميشه با نفسهاي گرم تو خوابيدم تصميم گرفتي خونه ماماني بموني و خونه خودمون نيومدي اولش خيلي دلم گرفت راستش اشكم هم دراومد اما ديدم حريفت نمي شم ديگه چيزي نگفتم و ماماني هم كلي خيالم رو راحت كرد و گفت برو نگران نباش.
خلاصه شب به جاي تو پتوي سبزت رو بغل كردم و خوابيدم.ولي ديگه اين كار رو با من نكني ها خيلي دلم برات تنگ مي شه عزيز دلم
بوووووووس


پرشان و سفرهاي دوره اي به ملاير
