واما از شير گرفتن پرشان سختترين كار براي مادر
عزيز دلم
بالاخره ديگه تصميم گرفتم كم كم از شير بگيرمت چون هم داره وابستگيت زياد مي شه هم ديگه كم كم وقتش رسيده.
نوزده ماه و بيست و سه روزت ديگه تصميم گرفتم شير روز رو قطع كنم و فقط فعلا شبها بهت شير بدم. خلاصه كلي برات توضيح دادم كه مامان جون شما ديگه بزرگ شدي و تو روز نبايد شير بخوري فقط شبها مي توني شير بخوري ........
تو هم كه انقدر ماهي با سرت گفتي باشه ولي خوب خيلي برات سخت بود چون عادت داشتي تا از سركا مي اومدم مي اومدي كه شير بخوري اما الان تا مي ياي بغلت مي كنم و يك كمي باهات راه مي رم تو هم هي يادت مي افته من هم بهت مي گم شب خدايا كمك كن من و پرشان بتونيم موفق بشيم.
خلاصه الان حدود يك ماه از اين تصميم گذشته و من و تو موفق شديم فعلا فقط شبها شير رو داشته باشيم و روزها خودمون رو سرگرم مي كنيم
عزيزم براي من هم خيلي سخت بود مي دوني اين نزديكترين رابطه من و تو كه از اولين روز دنيا اومدنت بينمون شكل گرفته اما بالاخره بايد اين تصميم رو مي گرفتيم باور مي كني خودم هم مثل تو منتظرم شب بشه و تو رو دوباره تو آغوشم بگيرم و شيربخوري ولي به هر حال........
اشك چشام بند نمياد هي سرتو گرم مي كنم هي مي خندم و شادي مي كنم تا تو شاد شي اما مي دوني مامان من خيلي دلتنگتم. خيلي ولي بايد بدوني اين دست روزگاره به هر چي وابسته بشي بايد از دستش بدي و اين اولين درس تلخ زندگيه واسه تو جدايي از شيره جون مامانت.
دوستت دارم عزيزممممممممم


واما از شير گرفتن پرشان سختترين كار براي مادر
