پرشانپرشان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

پرشان

پرشان در برج میلاد

پسرم ، از طرف شرکت بابا حمید برج میلاد دعوت بودیم جهت بازدید از برج و صرف شام در رستوران گردان. من و شما و بابا حمید و خاله سیما رفتیم . خیلی خوش گذشت و شما گل پسر خیلی آقا بودی و اصلا ما رو اذیت نکردی.راستی اونجا با چند تا از همکارهای بابا حمید هم آشنا شدی.خدا رو شکر که ارتفاع برج شما رو اذیت نکرد خوشگلکم......... دوستت دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه ...
2 ارديبهشت 1391

آخ جون یک عالمه کتاب داستان و فلش کارت برای پرشان

پسر خوشگل مامان پریسا و بابا حمید، بابا حمید برای شما یک عالمه کتاب داستان و فلش کارتهای رنگارنگ خریده دستش درد نکنه ما هم قول می دیم که همه رو برات بخونیم و شما هم یاد بگیری قربون اون کتاب خوندنت بشم من...........   ...
2 ارديبهشت 1391

عاشق خنده هاتم

عزيزم؛ اين روزها انقدر قشنگ مي خندي كه همه ما كلي كيف مي كنيم. ياد گرفتي صدا در مياري و ما رو مي ترسوني بهمون مي گي اووووووووووو ما هم مي ترسيم و تو كلي كيف مي كني....... قشنگ مامان وقتي مي خوايم ازت عكس بگيريم به دوربين نگاه مي كني و مي خندي  عاشق ريموت و موبايل و لپ تاپ هستي مخصوصا لپ تاپ خاله سيما ......... پرشانم انقدر اين روزها شيرين شدي كه ازت دل كندن و سركار اومدن خيلي سخته پسرم .. اما مطمئن باش كه براي آسايش و آرامش بيشتر تو سر كار ميام......... راستي خوشگلم شما ديگه دفترچه حساب بانكي داري و بابا حميد برات يك حساب يك ساله باز كرده، تا وقتي بزرگ شدي تقديمت كنيم دوستت دارم يه دنيا  ...
2 ارديبهشت 1391

عروسكم

عشق كوچولوي من، آخه زندگي من قربون اون خوابيدنت برم كه تا مي زارمت سر جات به پهلو مي خوابي ...فدات بشم كه تا مي خوابم كنارت دستت رو مي ندازي دور گردنم........ عشق مامان، همين كارها رو مي كني كه دلم نمي خواد برم سركار.. صبحها كه لباست رو تنت مي كنيم و بيداري مي شي كلي ناراحت مي شمت و فقط جلوي اشكام رو مي گيرم.... همش مي گم تو دلت الان مي گي اينها چه نامردن من رو از رختخواب گرم مي كشن بيرون.......... فداي چشمهاي نازت بشم من مرسي كه با بودنت با نگاه كردنت با گريه كردنت با خنديدنت با اووووووووو گفتن و ترسوندن مامانت همه دنيا رو به من بخشيدي بهترين حس رو تو به من مي بخشي    عاشقانه دوستت دارم ...
30 فروردين 1391

سرما خوردگي مشكوك

  پسر شيرينم؛ ماشالله اين روزها خيلي نازتر شدي. درواقع انگار بزرگتر شدي مي توني بشيني كنارمون و با صداهايي كه از خودت در مياري انگار با ما حرف مي زني. عزيزم از وقتي تقريبا هفت ماهت تموم شد هر از گاهي به خصوص شبها توي خواب و بيدار ماما مي گي و من كلي كيف مي كنم......   بگذريم   خوشگلم بيستم فروردين يعني دقيقا شما هفت ماه و نيمه بودي كه تو خوشگلم تب شديدي كردي فرداش با بابا حميد برديمت دكتر دكتر تشخيص التهاب گلو رو داد و سرما خوردگي ولي شما سه روز تمام بدنت داغ بود و تب مي كردي از شانس بدمون بابا حميد هم رفت ماموريت من هم دو روز و نيم مرخصي گرفتم و پيش شما موندم . خلاصه يك شبش كه ديگه از همه بدتر بود و شما تا صبح بي ...
26 فروردين 1391

كارهاي جديد گل پسر

پرشان جونم، عزيزم ديگه داري بزرگ مي شي .........بعد از اينكه از مسافرت عيد برگشتيم اين رو كاملا حس مي كردم.... صداهاي جديد مثل ددددد با فتحه.... ققققققققق موقع آب خوردن........ لبخندهاي معني دار و بسيار دوست داشتني....... عزيزم تقريبا از اوايل عيد مي توني طولاني بشيني...... سرلاكت رو خيلي دوست داري ......فرني و حريره رو هم دوست داري.......... سوپت رو كمتر دوست داري البته بعضي وقتها هم خوب مي خوري ......   خدايا به خاطر اين معجزه آسموني ممنونم
14 فروردين 1391

آخرین روز سال نود

پرشان عزیزم، امشب آخرین شب سال نود هست و ما طبق هر سال خونه مامانی دور هم هستیم البته جای خاله سمیرا و عمو اسماعیل واقعا خالیه.............. پسرم پارسال این موقع شما تو دل مامانی بودی یادش بخیر ............ امسال من و بابا حمید سالی متفاوت رو با هم تجربه می کنیم ..........بله یک هفت سین سه نفره ......... عزیزم برات سلامتی و شادکامی و طول عمر آرزومندم... خدایا برای همه اونهایی که حس مادر شدن رو هنوز تجربه نکردند و دوست دارن تجربه کننده از ته دل دعا می کنم به آرزوشون برسن....   پرشانم مرسی که این حس قشنگ رو به من دادی ...
29 اسفند 1390

خدايا شكرت

پرشان مهربونم؛ داشتم با خدا حرف مي زدم گفتم براي تو هم بنويسم تا تو هم يادبگيري كه هميشه شكر گذار باشي و شاكر خدا. خداي مهربونم ازت ممنونم كه پرشان عزيز رو به ما هديه دادي ........ متشكرم كه زندگي دو نفره من و حميد رو با وجود اين فرشته كوچولو آذين بندي كردي و به زندگيمون رنگ و بوي جديدي دادي........ ممنونم كه ما رو براي داشتن اين فرشته با لياقت دونستي اميدوارم كه لياقت بزرگ كردن و مراقبت از پرشان رو داشته باشيم.......... خداي من متشكرم كه با وجود مادر نازنيني كه دارم من رو از دلشوره نگهداري از پرشان بعد از سركار اومدن فارغ كردي...... خداي خوبم به خاطر داشتن همسر مهربون كه در مراحل رشد پرشان به همديگه كمك مي كنيم و همديگر رو يار...
17 اسفند 1390

واکسن شش ماهگی

عمر مامان، امروز صبح با بابا حمید رفتیم و برای شما واکسن شش ماهگی زدیم....الهی مامان فدات بشه که انقدر آقایی ...فقط یک لحظه گریه کردی و دیگه پسر خوبی بودی....... خلاصه با بابایی اومدیم خونه مامانی اینا تا هممون مراقبت باشیم .........تقریبا تا ساعت دو خوب بودی اما از ساعت دو به بعد دیگه پات دردگرفت........مامان فدات بشه کاش همه دردهات می اومد برای من.......... عزیزم امیدوارم این واکسن کمتر از دو تا واکسن قبلی اذیتت کنه در واقع انشاالله اصلا اذیت نشی......... راستی پرشان جونم من و بابا حمید امروز رو مرخصی گرفتیم تا بعد از واکسن کنار شما پسر گلمون باشیم. خلاصه عزیزم این دفعه تبت کمتر بود خدا رو شکر. اما قربون اشکهای نازت برم چهار ماهگ...
11 اسفند 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرشان می باشد