پرشانپرشان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه سن داره

پرشان

واکسن هیجده ماهگی

نفس مامان سلام؛ خوب خدا رو شکر این غول واکسن هیجده ماهگی که خیلی هم ازش می ترسیدم تموم شد خدا رو شکر زیاد اذیت نشدی روز اول یک کمی درد پات بود و کمی بدنت داغ بود خدا روشکر روز دوم بهتر بودی. همه واکسنهات مامانی هم همراهم بود ولی این دفعه مامانی باید از بابا بزرگ یعنی پدر خودشون مراقبت می کردن و خلاصه نشد کنار ما باشن و لی خدا رو شکر خدا کمک کرد که ما احساس تنهایی نکنیم.  خدا رو صد هزار مرتبه شکر می  کنم که خیلی تب نکردی خیلی نگران بودم.این هم یه عکس که رو شون بابا بودی و پا درد داشتی فدای نگات بشم من بووووووووووووووس ...
21 اسفند 1391

پرشان هيجده ماهه مي شود

زندگي مامان؛ هيجده ماهگيت مبارك ........امروز به بابا حميدت مي گفتم باورم نمي شه هيجده ماه به اين سرعت گذشت و خدا به ما يك پسر ناز و دوست داشتني به اسم پرشان داد..........خدايا خداي خوب و مهربون به خاطر همه چيز از ته قلبم ازت تشكر مي كنم      عزيزم يك روز قبل از اينكه هيجده ماهگيت تموم بشه تصميم گرفتيم براي بار دوم ببريمت آتليه و ازت عكس بگيرم عكسات خوشگل شد اما عسلي يك كمي اخمو بودي و مثل دفعه قبل باهامون همكاري نميكردي و يك كمي نق مي زدي و ناراحتي مي كردي آخه پسر گلمون بزرگتر شده و ديگه مثل كوچولويهاش گول نمي خوره مامان فداي اون نگاهها اون قهر كردنات اون ناز كردنات    پرشان وقتي قهر مي كني سرت رو ميزاري...
21 اسفند 1391

دل درد هاي پرشان

عزيزم خوشگلم خدا رو شكر چند شب كه داري آرومتر مي خوابي از وقتي برديمت دكتر و بهت امپرازول داد خيلي ناراحتم كه تا حالا چرا دكتر نفهميده بود و تو شبها انقدر زجر كشيدي براي خوابيدن ولي خوب باز هم خدا رو شكر انشاالله كه هميشه سالم و سرحال باشي .مي بينم اينطوري راحت مي خوابي خيلي برات خوشحال مي شم .   دوستت دارم يه دنيااااااااااااااااااااا
8 اسفند 1391

پرشان به كلاس مي رود

عزيز دلم، بالاخره شما هم بزرگ شدي و مي خواي كلاس بري..........بله با همديگه رفتيم و كلاس كارگله مادر و كودك ارديبهشت ثبت نام كرديم. عزيز دلم جلسه اولش كه بيست و ششم بهمن بود رو با هم پشت سر گذاشتيم. خلاصه اولش يك كمي ترسيده بودي فكر كردي اومديم دكتر ..خلاصه بعدش كه بچه ها رو ديدي و تاب و سرسره كلاس رو ديدي يك كمي بهتر شدي خانم معلمتون هم كه براتون شعر خوند كم كم شروع به دست زدن كردي........خلاصه آخرهاي كلاس ديگه دوست نداشتي بيرون بياي.. اميدوارم از كلاست خوشت بياد عزيز دلم
30 بهمن 1391

دل درد هاي شبانه

واي بميرم مامان برات   امان از اين دل درد هاي شبانه كه ديگه دارم ديوونه مي شم هر وقت شير مي خوري تا صبح به خودت مي پيچي و من كلي قصه مي خورم كه چرا نمي توني خوب بخوابي. ديروز با دكتر اميدوار صحبت كردم و گفت ديگه شير شبت رو قطع كنم و شير پاستوريزه رو هم جايگزين شير خشك كنيم . خلاصه ديروز بهت شير پاستوريزي داديم خدا رو شكر خوردي اما باز هم دلدرد داشتي ديشب تقريبا تا صبح با هم بيدار بوديم و يك ساعت هم نخوابيدم و داغون اومدم سر كار خدايا خودت يك كاري كن اين عسلم ديگه دلش درد نگيرهههههههههههههه   مي بوسمتتتت
15 بهمن 1391

تقليد كلمات

پسر عسلم امروز هفده ماه و يازده روزته....اين روزها همش دلت مي خواهد حرف بزني تند تند با خودت زمزمه مي كني سعي مي كني كلمات رو تقليد كني هر چي ما مي گيم به يه شكل ديگه تو هم تكرار مي كني.........راه رفتنت ماشالله خيلي تند تر شده تلفن رو مي گيري دستت و تند تند راه مي ري و با خاله حرف مي زني......... خيلي هم قشنگ مي رقصي تا صداي آهنگ مي ياد سر رو تكون مي دي و حالا نرقص و كي برقص...موهاي فر خوشگلت هم كه انقدر بلند شده دلم نمياد كوتاش كنم خيلي ناز شدي عزيزم....با ماشينت كه قان قان مي كني و با لگوهات هم خوب بازي مي كني همه رو مي چيني رو هم و كلي كيف مي كني......... ماشالله هر چي هم مي گم مي فهمي بهت مي گم برو لباس مامان رو بيار مي ياري هر چي...
15 بهمن 1391

دندون ده و یازده

عزیزم بمیرم برات این دو سه هفته خیلی اذیت شدی من فکر می کردم مال این دندون آسیاب سمت راستته که دیدم نه خیر دو تادندون آسیاب رو داری باهم در میاری یکی بالا ویکی پایین. مبارک باشه عزیزم  خوشگلم این دندونا که به این سختی درمیاری رو خیلی مراقبت کن.   عزیزم دوستت دارم
5 بهمن 1391

مرور خاطرات

عزیزم داشتم فیلم و عکسهای روزهای اول زندگیت رو نگاه می کردم وای که چقدر کوچولو بودی چقدر از این روزها دور شدم خدایا ....پرشانی اصلا باورم نمیشه که من تونستم تو رو بزرگ کنم خدایا دارم کم کم مادر بودن و رو حس می کنم وای که این مادر بودن عجب مسوولیت بزرگ و سختی هست. عکسات رو می بینم و به بابا حمید می گم باور می کنی این فسقلی رو ما بزرگ کردیم می گه خداااااااااااااااااااااا بزرگ کرده. خدا شکرت مرسی که فرشتهات مراقب پرشان کوچولوی ما هستند   دنیای منی پرشان
19 دی 1391

خبر خبر خبر مهم بالاخره کامل راه افتادی

عزيز دلم خيلي مبارك باشه  بالاخره در شونزده ماه و ده روزگي شما به طور كامل راه افتادي البته بسيار محتاط و آرام . يعني دقيقا روز آلودگي هوا يعني شونزده دي نود و يك.قربونت برم مرسي كه مواظب خودت هستي. پرشان خوشگلم اميدوارم قدمهاي زندگيت رو محكم برداري نگران نباش هر وقت زمين خوردي دوباره بلند شو من و بابا حميد تمام سعيمون رو مي كنيم تا هميشه پشتت باشيم و هيچ وقت احساس نگراني نكني. پس يا علي بگو بلند شو عشق مامان ...
18 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرشان می باشد