پرشانپرشان، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

پرشان

واكسن آنفولانزا

و اما بالاخره بعد از پيگيري هاي مكرر واكسن آنفولانزا رو توي داروخونه هلال احمر پيدا كردم و سريع به بابا حميد تلفن زدم تا بره برات بگيره. خلاصه از اونجايي كه اين واكسن بايد جاش خنك باشه و توي ظرف يخ حمل بشه ما اين كار رو انجام داديم و فرداش برديم نزديك خونه و واكسن رو برات زديم يه كوچولو گريه كردي و اما زود آروم شدي.   دوستت دارم خوشگلم
29 مهر 1392

پرشان در تبريز

عزيزمممممممم؛ ما تصميم گرفتيم كه تعطيلات خرداد نود و دو رو در تبريز خونه عمو مسعود بگذرونيم خلاصه قرار شد با عمو سعيد بريم اونجا با وجود دوازده ساعت راه كه تا اونجا به خاطر ترافيك شمال داشتيم تو خيلي پسر خوبي بودي و خيلي ما رو اذيت نكردي . خدا رو شكر اونجا هم خيلي بهت خوش گذشت و كلي با رادين و نيايش بازي كردي. و خدا رو شكر ارتباطت با بچه ها خيلي بهتر شده. خيلي دوستت دارم ...
27 مهر 1392

تولد دو سالگيت مبارككككك

شايد تو دنيا يك نفر باشي ولي براي من همه دنيايي   نفس مامان دو سال از با هم بودنمون گذشت البته به جز اون نه ماه شيرين. دو ساله كه در هوايي كه تو نفس مي كشي نفس مي كشم و از خدا مي خوام اين عشق كوچولو رو براي ما حفظ كنه انشاالله. عزيزم تولد دوسالگيت هم به خوبي و خوشي برگزار شد برات از ديانا تم انگري بردز رو كه مورد علاقته سفارش داديم و وسايل قشنگت رو به ديوار زديم و خيلي خوشت اومد. مهموناي كوچولت هم كه النا، فرنيا، شان‌آي، مهرسا،نيكو  و ارشيا بودن كلي با هم ديگه آتيش سوزوندين و ما از دستتون خنديديم سر تاب دعواتون مي شد سر بادكنك دعواتون مي شد سر آبميوه من هم كه تجربه بودن چند تا بچه كنار هم رو نداشتم هنگ كرده بودم. ب...
15 مهر 1392

آلا عروس شد

پرشانم آلا هم به جمع متاهلين پيوست آره عزيزم بيست و پنجم شهريور بله برون آلا بود خدا رو شكر به خوبي و خوشي برگزار شد . اصلا من از وقتي تو تو اين ماه شهريور دنيا اومدي عاشق اين ماه شهريور شدم خدا كنه كه همش خبرهاي خوب باشه. خوشگلم با اون دل پاكت براي آلا و عمو مهيار آرزوي خوشبختي و عاقبت به خيري كن. سر فرصت از عكسهاي خوشگلت كه تو اين روز تيپ زده بودي مي زارم تو وبلاگت. دوستت دارم
26 شهريور 1392

سرما خوردگي

نفس مامان تقريبا از روز تولدت بي حال بودي يك كمي تب داشتي و بي قراري مي كردي. شب شنبه كه شد دم صبح با صداي گريه و نق زدنت بيدار شديم هر كاري مي كرديم آروم نمي شدي تصميم گرفتيم دم صبح ساعت پنح ببريمت بيمارستان كه نگران شديم اين موقع صبح دكتر خوب پيدا نكنيم خلاصه تصميم گرفتيم برگرديم خونه و با چند قطره استامينوفن از ساعت هفت صبح تا ده خوابيدي من و بابا حميد هم فقط همون تايم رو خوابيديم و شب قبلش همش با تو بيدار بوديم خلاصه سركار نرفتيم و شما رو برديم دكتر اميدوار خيلي اذيت شدي و گريه كردي تب هم داشتي خلاصه دكتر برات يكدونه پنيسيلين داد و اولين پني سيلين عمر دو سالت رو زدي عزيز دلم خيلي گريه كردي مامان فداي اون اشكات بشه خلاصه سرما خوردگيت تا...
26 شهريور 1392

حرف زدن پرشان خان

عزيز مامان آفرين خيلي دامنه لغاتت پيشرفت كرده تقريبا سعي مي كني هر چي مي گيم تكرار كني . بعد از سفر به ملاير عمه رو ياد گرفتي، نگار نگين نانا آقا ليلا (تقريبا خانواده عمو سعيد رو ياد  گرفتي). ديروز هم آدامس و چند تا كلمه ديگه كه خواستم رو گفتي... خوشگلم روز به روز داري بزرگتر مي شي و من دلتنگ همه روزهاي گذشته و مشتاق ديدن روزهاي آينده ام.   دوستت دارم
27 مرداد 1392

كلمات جديد پرشان

عزيزم  طوطي شدي مامان هر چي بهت مي گيم خيلي شيرين ادا مي كني موقع غذا كه مي گي ادي ميخوام با ماد يعني همون ماست. به توپ مي گي پوت، بغل  و هر كلمه اين كه بهت مي گيم رو تكرار مي كني.   فداي تو
13 مرداد 1392

عزيزم بالاخره شير شب هم تموم شد

نفس مامان برنامم اين بود كه بعد از دوسالگي اين شير شب رو هم قطع كنيم و ديگه شما آقا شدي و بزرگ شدي و نگي مه ميخوام . متاسفانه يا شايد هم خيرتي بود دوباره بدن مامان كهير پاشيد درست موقعي كه شما بيست و سه ماه و دو روز داشتي و من مجبور شدم برم دكتر و يك سري دارويي رو به من داد كه براي سلامتي شما ضرر داشت خلاصه با كمك و همياري هميشگي بابا حميدت كه شبها براي تو قصه مي گه و تو رو حسابي سرگرم مي كنه الان پنج شبه كه شما ديگه شير مامان رو نمي خوري اميدوارم اين مرحله هم مثل بقيه مراحل زندگي به خوبي بگذره.   دوستت دارم
13 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرشان می باشد